روزگاری تنها هدف انسان تنها زنده ماندن بود . تمام تلاشش پیدا کردن غذا و فرار از بلایای طبیعی یا فرار از طعمه ی درندگان شدن بود . قرن ها گذشت . انسان به همه چیز دست یافت . اما ، انسان امروز تنهاست . فاصله ها کمتر شد . جهان ، دهکده شد . اما انسان تنهاتر شد .
وقتی روزنگاشت های وبلاگ نویسان هم نسل خودم رو می خوانم ، مورد جالبی توجهم را جلب می کند . همه ، آری همه چه آگاهانه یا نا آگاهانه در پی روزمره گی ها ، پنهان و آشکار برای یک چیز دست و پا می زنند : " فرار از تنهایی " . آنان که بدین مقصود دست یافته اند روزگاری را در سرمستی گذر کرده و سپس در هراس از دست دادن این ایم روزگار را سپری می کنند و آنان که به این هدف دست نیافته اند روز به روز منزوی شده و در پیله ی خود فرو می روند . این دسته ی دوم چون مرغی پر کنده دست و پا می زنند برای رهایی از حال بد به حال خوب . هر جا چنگ می زنند ، غافل از این که در نهان مسئله چیز دیگری است و پاک کردن آن بهبودی به وضعیت آنان نمی دهد . تنهایی انسان را می خشکاند .
تنهایی بلایی است که گریبان انسان امروز را گرفته است . آیا نمی توان دست یکدیگر را گرفت ؟ آیا یک نگاه عاشقانه یا یک لبخند تا این حد گران است ؟ چرا خصاصت ؟
باور کنیم که عشق متاعی است که هر چه بیشتر خرجش کنیم افزون تر می گردد .
چرا نشسته ایم ؟